
سحر در خواب دیدم قامتش را
قد و بالای او چون سروِ رعنا
به صورت قرص ماه و لب اناری
و چشمانی که آبی تر ز دریا
عسل چون رود در آنجا روان بود
ز بس شیرین سخن بود آن فریبا
کمی موهای صافش را تکان داد
جهانی از عبیرش مست و شیدا
نفس در سینه حبس و من اسیرش
اسیری در مسیرش توی رویا
خرامید او چو در آن دشت سر سبز
شتابان سوی او شد کبک و درنا
هراسیدم از این که شاید آنجا
کسی باشد بدزدد ماه من را
که آن دردانه ی من دل نبازد
به حرفی یا به یک لبخند زیبا
به او گفتم غم دل را و خندید
به قلب مضطرم شد چون مسیحا
گرفتم دست گرمش را به شادی
و بارانی ز بوسه روی لبها
در این هنگام از خوابم پریدم
دوباره من شدم تنهای تنها
محسن لطفی
روابط عمومی انتشارات بین المللی حوزه مشق
https://eitaa.com/hooze_mashg
https://ble.ir/hooze_mashg



نظرات
0