
آخرین پلهی نردبان چوبی را میرود بالا. لبهی دیوار کاهگلی دستش را میخراشد و رد قرمزی میاندازد روی پوست گندمیش. کوزهی سفالی را تکان میدهد . جیرینگ جیرنگ سکه میپیچد. به یاد حرف های بیبی نسا دندانهای ریزش افتاد بیرون :
_بخت معلمتونِ بستهن بیبی. اگه بختش بزنه، یکی اَز کوزهها چارشمبهسوری بشکنه پیش پاش ، سکهی بختشِ ورداره ، خدا شب سال نو ، نگاش کرده.
سرکی به کوچه کشید . مرغ پر نمیزد. سگ سیاه_سفید صغرا فس فسو لمیده بیخ سایهی دیوار و زبان درازش افتاده روی دستش. بیبی نانها را در چارقد راهراهی پیچیده، از پای تنور گلی بلند میشود. دست به کمر می آید پای نردبان :
_تا کی کشیک میدی جوجه ؟
کوزه را میچسباند به سینهاش . باد تل زرد را از موهای قارچیش میاندازد کف حیاط :
_مدرسه تموم بشه اَز کوچهی خودمون میره خونهش.
بیبی سری میجنباند. لقمه نانی میگذارد گوشهی لپش:
_حالا ور کی میخوای بختش رو وا کنی جوجه؟
بست لبهایش باز و صورتش هم رنگ گلهای درشت پیراهنش، سرخ میشود:
_ به هیشکی نگی بیبی . ور دایی رضا.
بیبی ابروهای تنکش را میدهد بالا، خطهای پیشانیش دو برابر میشود. خشخش کنان میرود به اتاق چهارلنگه .
خورشید رفتهرفته کم رمق میشود . خمیازه میکشد. چشمهایش میافتد به سایهی سر کوچه، ریزشان میکند :
_ آخ جونم ! اومد.
دهانش را بسته_ نبسته مگسی از روی تل پهن بغل دیوار پر میزند، میرود زیر دندانش. عق میزند . مگس له شده را تف میکند بیرون .کف دستش را میمالد به کمر پیراهنش. تلوتلو میخورد . زیر پایش خالی میشود . کوزه از دستش ول میشود توی کوچه. نقش زمین گلی و باران خوردهی حیاط میشود :
_آخ مُردم بیبی !
بیبی کشانکشان خودش را میرساند بالای سرش . دو دستی میکوبد توی صورت چروکیدهاش :
_خاک ور سرم شد ! میتونی پا بشی؟
میزند زیر گریه. بیبی زیر بغلش را میگیرد:
_یا علی!
توی چهارلنگه، رختخواب مخمل قرمز را میکشد تا روی شانههایش: " .... درسته درد دارم ، ولی میارزه . هم خانم میشه زنداییم ، هم بیبی رختخواب جهازشِ داده روم . وای چقد گرم و نرمه ! ..."
بیبی کاسهی آش اوماچ را میدهد به دستش:
_میخندی جوجه؟ اقبال داشتیا .گفتم نوروزی آواره ی شکسه بندیا میشیم.
آش را بو میکشد . بوی سیر و پیاز آب میآورد به دهانش :
_ عوضش خانم معلم عروست میشه.
صدای خندهی بیبی اتاق را پر میکند، دو طرف شکمش را میچسبد . با خنده و بریدهبریده چیزی توی گوشش پچپچ میکند .
خیالش میرود سر سفرهی عقد. دست کوچکش را میبرد تا باقلوای پسته بردارد . همه چپچپ نگاهش میکنند . خودش را جمع و جور میکند . تور عروس میرود کنار . موهای حنا بسته ، لباس کمرکشی گلدار. از همه بدتر دندانهای عاریه که وقت بله گفتن میافتد توی سفره . آه پر و پیمانی میکشید، دادش تاب میخورد توی هوا :
_خدا مرگت بده صغری فسفسو ! آدم کم بود سکه رو تو ورداشتی ؟!
نویسنده: الهام آبادهای
عکس: روستای کندلوس(تزئینی)، آرشیو لستلند



نظرات
0